اطلاعات تماس با دکتر جمشید دونلو متخصص مغز و اعصاب ام اس و سردرد


ميدان فاطمي بيمارستان سجاد درمانگاه مغز و اعصاب صبح روزهاي فرد و عصر ١و٣و٤شنبه ٢-٥عصر تلفن ٨٨٩٥٧٣٩١-٦

يك شب درهتل زندان قصر

در نيمه آذرماه سال جاري هتل‌ زندان قصر به طور رسمي افتتاح شد؛ هتلي كه تا چندي قبل ندامتگاه شهر بود. تعدادي از نويسندگان در جهت همراهي با ياد و خاطره زندانيان سياسي پيش از انقلاب يك شب را در اين هتل زندان گذراندند. آنچه مي‌خوانيد تجربه همان يك شب است.
… موقعيت كسي كه از پشت ميله‌هاي باغ وحش يك شير دست آموز را تماشا مي‌كند با كسي كه در بوته‌زارهاي وحشي آفريقا با شيري آزاد چشم در چشم مي‌شود كاملا متفاوت است. به همين قياس موقعيت كسي كه به عنوان توريست فرهنگي شبي را در يك سلول انفرادي مي‌خوابد با محكومي كه واقعا در سلول را به رويش مي‌بندند، متفاوت است. با درك همين تفاوت بنيادين بود كه وقتي قبول كردم شبي را به عنوان زنداني نمادين در يكي از سلول‌هاي زندان قصر سابق و موزه فعلي بخوابم، به دنبال همانندپنداري نبودم. به نظرم اين خيلي ساده انگارانه بود كه بخواهم خود را جاي يك محكوم به اعدام واقعي بگذارم و براي كساني كه در سرداب‌هاي زندان شكنجه شده‌اند و امروز عكس‌شان به ديوار آويزان است دلسوزي كنم. تنها چيزي كه در اين نمايش نمادين برايم واقعي بود يك شب خوابيدن درون يك اتاقك بتوني بود، مثل يك شب خوابيدن درون يك قبر بدون آنكه مرده باشي يا بخواهي كيفيت واقعي مرگ را درك كني. آنچه واقعيت داشت سلول سيماني سرد و نيمه تاريكي بود با ديوارهاي خاكستري بلند و دري كه تا فردا صبح به رويم باز نمي‌شد. شبي تا صبح بدون موبايل، بدون موسيقي، بدون تخت خواب، بدون هدفي مشخص يا عادت‌هاي تكراري. سكوتي طولاني براي فكر كردن و سرمايي واقعي كه اجازه نمي‌دهد بخوابي.
سرما چيزي خوبي است. مي‌تواني چشم‌‌هايت را ببندي و آن را پشت پلك‌هاي خود احساس كني. مي‌تواني گرماي نفسي را كه از بيني بيرون مي‌آيد پشت لب‌هاي خود احساس كني. سرما هوشياريت را تيز مي‌كند. بعد كم كم جزييات آشكار مي‌شوند. عنكبوتي كوچك كه از گوشه ديوار بالا مي‌رود، شيب چهارچوب پنجره كه اجازه نمي‌دهد بتواني از آن آويزان شوي و بيرون را ببيني و حفره‌يي در انتهاي سلول كه احتمالا زماني جاي دستشويي بوده است. مي‌توانم به در آهني سلول بكوبم و بگويم برايم يك نخ سيگار بياوريد، اما هيچ كس پاسخي نخواهد داد. سال‌ها پيش از يك زنداني واقعي شنيده بودم وقتي در سلول به رويت بسته مي‌شود فقط دو راه داري، يا به دنياي بيرون از سلول فكر مي‌كني و ديوانه مي‌شوي، يا فكر مي‌كني كه مرده‌يي و دنياي بيرون تمام شده است و درون سلولت زندگي تازه را شروع مي‌كني. تصور مرگ هيچ كمكي به آنكه درك كني تجربه واقعي مرگ چگونه است به تو نمي‌كند اما زندگي را برايت آسان‌تر مي‌كند. چون ديگر چيزي براي مسابقه دادن با خودت وجود ندارد. همه حسرت‌ها و آرزوهايت آن سوي ديوارند و جنگيدن برايشان بيهوده است. همه ترس‌ها، شادي‌ها، باخت‌ها و بردها بيرون اين اتاقك تاريك و سرد است. تنها چيزي كه اين جا واقعيت دارد سرما و سكوت و گرماي نفس‌هاي توست، دست‌هاي توست كه مي‌توانند بدن تو را لمس كنند. اينجا چيزي براي مقايسه كردن وجود ندارد. چيزي كه احساس كني از آن عقب مانده‌يي يا خوشحال باشي كه از آن جلو زده‌يي. زمان در اين جا از حركت ايستاده است اما مي‌تواني ضربان نبض خود و حركت بي‌وقفه خون را زير پوست خود حس كني. درون اين اتاقك قبر مانند چيزي كه بيش از هر چيز ديگري واقعيت دارد حضور خود توست.
مي‌گويند مرگ مادر تمام ترس‌ها و لذت‌هاست. فقر و مرض و تنهايي در فرادست خود مرگ را دارند و ما زماني از چيزي لذت مي‌بريم كه آن را به دست مي‌آوريم. اگر همه‌چيز ابدي بود لذت و اشتياقي نيز وجود نمي‌داشت. در تصور مرگ جوهر لذت و ترس به شكل كاملي آشكار مي‌شوند، اما تو در فراسوي آن ايستاده‌يي. اما تو هنوز زنده‌يي و نفس مي‌كشي. مي‌تواني عبور آرام ماه را از پشت پنجره كوچك سلولت تماشا كني، مي‌تواني لبخند بزني، مي‌تواني پتوي نازك زندان را دور خود بپيچي و از اينكه گرماي تنت به تدريج زير آن ذخيره مي‌شود لذت ببري، مي‌تواني از اينكه يواشكي با خودت يك شكلات توي سلول آورده‌يي سرشار از شوق شوي، مي‌تواني با خودت به صلح برسي.

عليرضا محمودي ايرانمهر

 

http://etemadnewspaper.ir/

طراحی سایت و سئو توسط شرکت رایانمهر افرانت