اطلاعات تماس با دکتر جمشید دونلو متخصص مغز و اعصاب ام اس و سردرد


ميدان فاطمي بيمارستان سجاد درمانگاه مغز و اعصاب صبح روزهاي فرد و عصر ١و٣و٤شنبه ٢-٥عصر تلفن ٨٨٩٥٧٣٩١-٦

هنر و ادبیات

در جستجوی حقیقت گمشده عشق

1392/8/29

 

آیا عشق به عنوان تجلی رابطه فرد با دیگری ریشه در احساسات تاریک بشری دارد؟ آیا می‌توان عشق را “تدبیری” دانست که زندگی برای بقای نوع انسان بدان متوسل شده است؟ تجربه عشق چرا برای فلسفه اهمیت دارد و چگونه شکل می‌گیرد؟

افلاطون و ارسطو، نقاشی دیواری اثر رافائل. در حالی‌که افلاطون با انگشت آسمان را نشان می‌دهد، ارسطو با دست به زمین اشاره می‌کند

در اسطوره‌های یونانی اروس، خدای عشق همراه با گایا، الهه زمین و تارتاروس، خدای جهان زیرین یا هادس از هاویه نخستین پدید می‌آید. او والدینی ندارد و زیباترین خدای اسطوره‌ای یونان به شمار می‌آید. نفوذ وی از قدرت خردورزی افزون‌تر است. آدمیان و دیگر ایزدان در برابر افسون او تاب مقاومت ندارند. (۱)

آنچه که در تاریخ شکل‌گیری فلسفه به عنوان “گذار از میتوس (اسطوره) به لوگوس (خرد)” بیان می‌شود، ابعادی گسترده دارد، اما یکی از وجوه این گذار در نگاهی دقیق‌تر، تبدیل یا تنزل خدایان و شخصیت‌های اسطوره‌ای به مفاهیم عقلی است. اروس نیز از این قاعده مستثنی نیست و در نزد متفکران نخستین بدل به “مفهومی فلسفی” می‌شود.

عشق در تاریخ فلسفه هم‌جواری مفهومی با “دوستی” دارد. به همین دلیل در ترجمه و برگردان “فلسفه” به معنای “عشق به دانش” یا “دوستدار دانش” نیز می‌توان این قرابت مفهومی را مشاهده کرد.

عشق آنجایی که وحدت‌بخش “ذات‌های دارای روح” است به مفهوم دوستی نزدیک می‌شود و زمانی که “نیروی نافذ” آن برای ایجاد وحدت لحاظ می‌شود با مفاهیمی هم‌چون اشتیاق، تمنا، خواست و لذت هم‌معنایی می‌یابد.

هزیود، ادیب یونانی برای اروس یا عشق حتی در معنای اسطوره‌ای آن نیز قدرتی وحدت‌بخش و نافذ در کل کیهان تلقی می‌کرد که در برابر نیروی “تنفر و نزاع” قرار می‌گیرد که در پی “انشقاق و تجزیه” جهان است.

اروس، خدای عشق، در نمایشگاهی در مونیخ با عنوان “بازگشت خدایان”

پراکندگی معنایی و کثرت عرصه‌های کاربردی مفهوم عشق از یک‌سو و دگردیسی تاریخی آن از سوی دیگر پهنه‌ی فراخی را ایجاد می‌کند که بررسی همه‌جانبه آن را در یک مقاله یا حتی در یک کتاب بسیار دشوار می‌سازد.

در تاریخ فلسفه مفهوم عشق در عرصه‌هایی هم‌چون متافیزیک، کیهان‌شناسی، انسان‌شناسی، خداشناسی، روان‌شناسی، فلسفه‌ی تاریخ و دین، اخلاق؛ سیاست و غیره حضوری چشم‌گیر دارد و یکی از موضوعات مهم در این عرصه‌ها تلقی می‌شود.

در این جستار گریزی از گزینش نیست تا بتوان به برخی از کارکردهای عشق در تاریخ فکر و فلسفه پرداخت.

اشکال سه‌گانه‌ی عشق

عشق در کلی‌ترین و همزمان ساده‌ترین شکل خود به معنای رابطه یا نسبت میان فرد عاشق و پدیده‌ای است که فرد را به خود جذب می‌کند. این پدیده یا موضوع می‌تواند هر موجود جاندار یا بی‌جانی را شامل شود. به کلام فلسفی می‌توان این موضوع را برابرایستای عشق نامید. این نسبت در انتزاعی‌ترین شکل خود رابطه‌ای میان سوبژکت و اوبژکت (سوژه و ابژه یا ذهن و عین) است.

پس برای تبیین اشکال مختلف عشق باید که برابرایستای یا ابژکت آن را مشخص کرد. برابرایستای عشق دارای ارزش‌های متفاوت است. این ارزش‌ها قابل تفکیک و تمایز هستند.

ارسطو از نخستین فیلسوفانی بود که دست به تقسیم‌بندی برابرایستای عشق زد. (۲) به باور ارسطو در اصل ما هیچ‌گاه با عشق به معنای کلی آن مواجه نیستیم، بلکه همواره اشکال معین آن را در نظر داریم.

برابرایستای عشق می‌تواند “نیک”، “مطبوع و خوشایند (لذت‌بخش)” یا “سودمند” باشد. دقیقاً همین تمایز در برابرایستاهای متفاوت سبب تقسیم‌بندی سه‌گانه عشق به شکل “عشق اروتیک”، “عشق سودمند” و “عشق دوستانه” می‌شود. به این مجموعه می‌توان “عشق به خدا” را نیز افزود، گرچه برخی از فلاسفه برای این شق چهارم استقلال خاصی قائل نیستند و آن تجلی ویژه‌ای از سه شکل اصلی می‌دانند.

رساله افلاطون پیرامون عشق

یکی از مشهورترین رساله‌ها پیرامون عشق دیالوگ افلاطونی “ضیافت” (مهمانی) است. (۳) در این رساله سقراط به همراه دوستانی در باب عشق سخن می‌گوید، اما بر خلاف دیگران، تنها کسی است که از ستایش یک‌سویه‌ی اروس خودداری می‌کند و می‌کوشد وجوه مختلف عشق را مشخص کند.

سقراط در این دیالوگ مدعی است که دانسته‌های خود را از زنی دانا به نام “دیوتیما” آموخته است. سخنان سقراط پیرامون عشق سلسله مراتبی را در نظر می‌گیرد که در آن نیاز به نیکی و دستیابی به خوشبختی موضوع محوری آن است.

به نظر سقراط عشق میل به چیزی است که فرد فاقد آن است و عاشق سعی در تصاحب برابرایستای عشق دارد. این تصاحب می‌خواهد که همیشگی باشد و از این رهگذر میل به جاودانگی ملازم عشق است.

تجلی این جاودانگی را می‌توان در تولید مثل (بقای نسل) یا آفرینش آثار ماندگار هنری دید. زیبایی زمینه و محیط مناسبی برای بروز این خلاقیت است و در اینجاست که عشق و زیبایی به یکدیگر پیوند می‌خورند.

سقراط از زیبایی بیرونی شروع می‌کند و سپس به زیبایی درونی و فکری، سپس زیباییِ دستیابی به دانش، و سرانجام به زیبایی مطلق می‌پردازد. این زیبایی مطلق همانا “عشق به فلسفه و خردورزی” است.

اولویت عشق نسبت به شناخت در الهیات مسیحی

آموزه‌هایی که در فلسفه کلاسیک یونان باستان پیرامون عشق پی‌ریزی شده بودند در دوران برآمد دین مسیحیت تغییر شکل دادند. در هیچ‌یک از ادیان دیگر، عشق چنین جایگاه محوری نداشته و برای تفسیر آن چنین دستگاه نظری گسترده‌ای شکل نگرفته است.

در عرفان به ویژه در نزد ایرانیان نیز عشق بدل به یکی از مفاهیم اصلی می‌شود. از آنجایی‌که شعر گذشته فارسی یکی از حاملان اصلی عرفان به شمار می‌آید، مفهوم عشق نیز در آن جلوه‌ای گسترده و متنوع به خود گرفته است.

نظریه‌پردازن مسیحی بر این باور بودند که عشق به طور طبیعی متوجه امور نیک است، اما از آنجایی‌که خداوند، آفریدگار و رستگاری‌دهنده است، نیکی محتوای عشق الهی را می‌سازد. به نظر آبای کلیسا عشق انسان به برابرایستاهای مختلف (به اشیا و هم‌نوعان و حتی به خود) قابل مقایسه با عشق خدا به انسان نیست.

محور اصلی این عشق‌ورزی شناخت از نیکی است، اما بدون عشق نیز شناخت امکان ندارد. از این جاست که یکی از موضوعات پیچیده‌ی فلسفی یعنی اولویت هستی‌شناسانه‌ی نیکی در مقابل هستی و به تبع آن اولویت عشق نسبت به شناخت پا می‌گیرد. خداوند در مسیحیت مظهر عشق است و در چنین تصوری از خدا وحدت میان “بخشش و پذیرا شدن” متحقق می‌شود.

آفرینش نخستین عمل عاشقانه‌ی خداوند است، رستگاری نیز در ادامه همین عشق الهی معنا می‌یاید. از منظر الهی پیدایش جهان و رستگاری بشر حاصل حرکت بیرونی عشق است اما از موضع آدمی این روند تجلی مکاشفه و وحی است.

عشق در تفسیرمسیحیت یگانگی است که در انتها بار دیگر به یگانگی باز می‌گردد و فاصله‌ای که توسط خلقت و گناه، میان انسان و خدا شکل گرفته را از میان بر می‌دارد.

تاثیر درک روانکاوانه از عشق در فلسفه

زیگموند فروید، بنیانگذار روانشناسی ژرف یا به‌گونه‌ای که بعدها نامیده شد، یعنی روانکاوی نیز مانند افلاطون عشق اروتیک را نسبت به دیگر اشکال عشق برجسته می‌کند، اما تبیینی کاملاً متفاوت از افلاطون را دنبال می‌کند.

زیگموند فروید، بنیانگذار روانکاوی مدرن

به نظر فروید عشق اروتیک ریشه در رانش جنسی دارد و انرژی این رانش پایه‌ای را لیبیدو می‌نامد. جایگاه لیبیدو در نهاد (یا ضمیر ناخودآگاه Es) است که آن را در اختیار “خود” (خود‌آگاه‌، من Ich ) قرار می‌دهد. به نظر فروید بخش بزرگی از رفتارهای انسانی توسط نیروهایی راهبری می‌شوند که در حوزه آگاهی قرار ندارند، اما به شدت کارکرد “خود” (بخش خودآگاه دستگاه روانی انسان) را متاثر می‌کنند.

بر اساس نظر فروید برابرایستای عشق در خدمت برآوردن خواسته‌ها وامیال “نهاد” (ضمیر ناخودآگاه) و به معنایی دیگر پاسخ‌گویی مطلوب به لیبیدو و کاهش سطح انرژی آن است.

این نظریه بر خلاف نظریه افلاطونی، عشق اروتیک را در بالاترین مرحله خود به معنای عشق به خردوزری و فلسفه نمی‌داند، بلکه آن را فعالیتی برای برآورده کردن خواست “نهاد” محسوب می‌کند. برخی از نظریه‌پردازان دیگر با ارجاع به همین اصول پایه‌ای فروید، در جهت تکمیل و گسترش تئوری عشق اروتیک کوشیده‌اند.

اریش فروم، متفکر آلمانی نیز عشق اروتیک را در چارچوب ساختارهای اجتماعی مورد تحلیل قرار می‌دهد و آن را شدیداً تحت مناسبات مبادله تعریف می‌کند. برابرایستای عشق هم‌چون دیگر کالاها نیازهای مشخص افراد را در جامعه تامین می‌کند. (۴)

عشق، فراسوی نیک و بد

آرتور شوپنهاوئر، فیلسوف آلمانی عشق به دیگری را “استراتژی طبیعت” می‌خواند. این عشق تجلی “اراده جهان” است که باید بدان به عنوان راهکاری برای تضمین بقای نوع بشر نگریسته شود. شوپنهاوئر می‌گوید: «فرد در اینجا بی‌آنکه خود بداند به دستور مقامی برتر، یعنی نوع بشر دست به عمل می‌زند.» (۵)

تضمین بقای نوع انسان بدل به “عشق به هم‌نوع” شده و یا به معنایی دیگر با آن یکی انگاشته می‌‌شود. به گفته شوپنهاوئر عشق انسانی ریشه در “ترحم و همدردی” دارد. در پدیده‌ی عشق انسانی، فرد می‌تواند رنج دیگری را دریابد و این موضوع مؤلفه و محرکه‌ی مستقیم “ترحم و هم‌دردی” است.

فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی

فریدریش نیچه هم‌چون شوپنهاوئر بر این باور است که میل به زندگی و تضمین بقای نوع انسانی بدون نقشه و برنامه‌ای “آگاهانه” صورت می‌گیرد و نیروی‌های کور و غیرآگاهانه این برنامه را به پیش می‌رانند.

اما بر خلاف شوپنهاوئر، نیچه بقای نوع انسانی را در این “استراتژی اراده” به معنای چشم‌پوشی از فردیت نمی‌داند و سرانجامِ آن را نیز به “همدردی و ترحم” پیوند نمی‌زند.

وی اخلاق مبتنی بر “ترحم و همدردی” را در ادامه آموزه‌های اخلاقی مسیحیت به شمار می‌آورد و “عشق به‌هم‌نوع” را “عشق برده‌وار” می‌خواند که با خضوع و تسلیم به نفی فردیت می‌رسد.

در این سنت، برابرایستای عشق “آرمانی” یا “ایده‌آل” و به معنای درست کلمه “فریبنده” می‌شود. در زبان فارسی و آلمانی ضرب المثل “عشق چشم آدمی را کور می‌سازد” تا حدود زیادی بیان این نگرش است. (۶)

بسیاری از نظرات فلسفی دیگر نیز در مقوله عشق خطر “اضمحلال فرد و فردیت” را برجسته کرده و بدان انتقاد کرده‌اند. بیهوده نیست که در نزد برخی فلاسفه “دوستی” جایگاهی برتر از “عشق” می‌بابد. در پدیده دوستی، افراد با استقلال کامل و فارغ از “خودفریبی و آرمان‌گرایی” برای برابرایستای دوستی (می‌تواند انسان یا هر موضوع دیگری باشد) احترام قائل هستند و خود را بدان نزدیک می‌دانند.

نیچه در عشق، نیرنگی را می‌بیند که در آن “از خودگذشتگی” به معنای دقیق کلمه در اصل “فرار از خود” (Selbst) است. به نظر نیچه باید نخست “خود” را جست و تنها پس از دستیابی بدان می‌توان آن را تقدیم کس یا چیزی کرد.

از این منظر بر خلاف اغلب آموزه‌های عرفانی، دینی و فلسفی، عشق همیشه تبلور “خودخواهی” است. بدین معنا عشق همواره ریشه در “خودی” دارد که معطوف به موضوعی بیرونی است.

نیچه: تمامی عشق‌های والا، در پی چیزی بیشتری از عشق هستند

عشق ریشه در زندگی انسانی و تضمین ادامه آن دارد. نیچه این نکته را چنین بیان می‌کند: «طبیعت هم‌چون طبیعت در کلی‌ترین وجه خود تا ابد موضوعی فرااخلاقی است.»

واقعیت عشق فراسوی نیک و بد است، اما نظریه‌پردازی علمی و فلسفی و تجلیات هنری با شاخ و برگ دادن به عشق آن را وارد حیطه‌ای احساسی و فکری می‌کنند که از واقعیت فاصله می‌گیرد.

این تلاش‌ها عشق را از “آنچه که هست” به مکانی دور و به زمانی دست‌نیافتنی منتقل می‌کند که حال باید به عنوان گذاری قدسی و متافیزیکی تجربه شود. در این گذار همواره “توهمی” در مقابل واقعیت ساخته می‌شود.

به گفته نیچه: «در عشق همیشه تا حدی جنون وجود دارد، اما در جنون نیز تا حدی خرد یافت می‌شود.» در این رای نیچه عشق کارکردی دارد که آن را با “تحقیر و دشمنی” پیوند می‌دهد.

عشق به عنوان گذار از واقعیت همواره به معنای تحقیر “امر موجود” و تعلق خاطر به “آینده‌ای” است که ما را از واقعیت کنونی می‌رهاند. مولفه دشمنی در عشق متوجه امور “میان‌مایه” و “ایستایی” است که به خاطر غنای بیشتر زندگی باید پس رانده شوند.

عشق و مرگ در این معنای نیچه‌ای همزاد یکدیگرند زیرا که هر دو به معنای “برگذشتن از واقعیت کنونی” فرد را در موقعیتی قرار می‌دهند تا بتواند از “خویشتن خود” نیز برگذرد.
پانوشت‌ها
(۱) هزیود، “تکوین خدایان”؛
Hesiod „Theogonie“, Griechisch / Deutsch. Philipp Reclam jun., Stuttgart 2002

(۲) ارسطو، اخلاق نیکوماخوسی؛
Aristoteles: Nikomachische Ethik. Felix Meiner, Hamburg 1985

(۳) افلاطون، “ضیافت”؛
Platon: Sämtliche Dialoge, Bd. 3, Meiner, Hamburg 2004

(۴) اریش فروم، “هنر عشق ورزیدن”؛
Erich FROMM: Die Kunst des Liebens (1956)

(۵) آرتور شوپنهاوئر، “مجموعه آثار جلد دوم”؛
Arthur SCHOPENHAUER, Sنmtl. Werke, hg. P. DEUSSEN 2, (1911)

(۶) فریدریش نیچه، “اراده معطوف به قدرت”؛
Friedrich Nietzsche, Der Wille zur Macht: 2 Bände, Kindle Edition, (1922)


فضیلت کجاست؟

1392/8/29

 

سقراط

بشر تنها موجودیست که درک و مفهومی از آینده دارد. باقی مخلوقات همه در زمان حال زندگی می کنند. ولی‌ برای بشر طبیعی نیست که تنها برای امروز زندگی کند. زندگی برای انسانها هر روزش مقوله ای جدید است.

بدین معنی که استقبال بشر از آینده که بر پایه تجربیاتش از دنیا شکل گرفته است، بخشی از آزادی سازنده و مفید او و همچنین ذات پرسشگر او و حرکت بسوی تغییر و عبور از عادتها و قواعد موجودش است.

این حس گشودگی بزرگترین نعمتی است که در اختیار بشر نهاده شده است. این توانمندی خصلتی است که به بشر کمک می کند تا فرای جهان طبیعی و زنده بودن، قدرت تشخیص اینکه چه چیزی به درستی، پاینده و خوب است را داشته باشد.art9

به این ترتیب انسان سرنوشت خود را در شکل دادن به کیفیت‌های نامشهودی می‌ یابد که از نسلی به نسل دیگر با ما سخن می گوید و ما آن را به عنوان فرهنگ می‌شناسیم .

بالتازار گراسیان، نویسنده اسپانیایی قرن هفدهم در شاهکار خود، “پیش‌گو” فرهنگ را اینگونه شرح می دهد: “انسان بصورت موجودی وحشی به دنیا می آید و با بدست آوردن فرهنگ خود را از حیوان بودن نجات می دهد. بنابراین فرهنگ انسان را می سازد و هرچه فرهنگ او بیشتر شود، شخصیتش والاتر می شود.”

مسلما فرهنگ یک ضرورت دائمی برای زندگی روزمره بشر است. همچنین حضور انسان در تاریخ به منزله خود آگاهی‌ مستلزم فرهنگ است.

بالتازار گراسیان، نویسنده اسپانیایی قرن هفدهم در شاهکار خود، “پیش‌گو” فرهنگ را اینگونه شرح می دهد: “انسان بصورت موجودی وحشی به دنیا می آید و با بدست آوردن فرهنگ خود را از حیوان بودن نجات می دهد. بنابراین فرهنگ انسان را می سازد و هرچه فرهنگ او بیشتر شود، شخصیتش والاتر می شود.”

این همان چیزی است که هگل به آن Bildung یا “روند یادگیری و تعلیم یافتگی ” می گوید. این روند تکوینی خود انکشاف یافتگی ذهن به عنوان سیری اجتماعی و تاریخی است.

فرهنگ بخشی از روند زندگی اجتماعی و تاریخی انسان است که در درجه اول از طریق ترویج اطلاعات توسط معلمان بوجود نمی آید بلکه درعوض، از طریق تجربیات بشر در طول تاریخ شکل می گیرد.

دستاورد اصلی این تجربه غلبه برعدم بلوغ و عمق دادن به ذهن از طریق تفکر است.این همان فرایندی است که گراسیان از آن سخن می گوید: تعالی انسان فراسوی آن چه که هست، یعنی‌ بربریت.

این آرمان از فضیلت که در ارتباط با اصالت ذهن است خود پدیدهای دموکراتیک است.

این آرمان ماندگار تمدن بشری است. مفهوم “فضیلت” ممکن است برای بسیاری از افراد مدرن واژه ایکه نه و عجیب باشد اما به نظر می رسد بیشتر از هر زمان دیگری لازم و ضروری است.

انسان هابزی، موجودی که خودخواه است و هیچ چیز جز رفاه خودش برایش اهمیت ندارد، انسان جویای فضیلت نیست بلکه تنها موجودیست ددمنش . بنابراین فضیلت قابله به ظهور رسیدن خویشتن حقیقی است.”

به نظر می‌رسد که جوامع بشری در جایی که فضیلت وجود ندارد به حیات خود ادامه می دهند، ولی درجامعه ای که فضیلت از آن دور شده است، تمدن بی معنا می شود و آنچه که باقی می ماند گستره ای متوسط و مبتذل است.

هیچ حس مشترک زندگی جمعی بدون فضیلت امکان پذیر نیست زیرا کیفیت امر با هم زیستن بر پایه کیفیت فضیلت انسان قرار گرفته است.

انسان هابزی، موجودی که خودخواه است و هیچ چیز جز رفاه خودش برایش اهمیت ندارد، انسان جویای فضیلت نیست بلکه تنها موجودیست ددمنش . بنابراین فضیلت قابله به ظهور رسیدن خویشتن حقیقی است.

این آرمان اخلاقی است که با آن تمدن شروع می شود و بوسیله آن زنده می ماند. بنابر این فضیلت شاخصی برای کرامت انسانی و شایستگی اوست که سقراط زمانی که به دنبال کشف معنای حقیقت و آزادی بود جویایش بود و این فضیلت تا حدی استثنایی و نادر است که اسپینوزا از آن به عنوان بهترین زندگی‌ که به آزادی و حقیقت اختصاص یافته است سخن می‌گوید.

او در کتاب اخلاق خود اثبات می‌کند که فضیلت می تواند تنها از طریق حکمت و عقل بدست آید.

جستجو برای این حکمت و حفاظت از آن در زمان بحران، وظیفه ای است که سقراط به فیلسوفان اختصاص داد.

سقراط با تکیه بر اینکه فیلسوف عاشق حکمت و خرد است و حکیم و فیلسوف به دنبال فضیلت است، این موضوع را تبدیل به امری جهانشمول کرد. و این دقیقا فیلسوف است که وظیفه دارد تا صادقانه، عادلانه و منصفانه عمل کند.

ولی‌ در دنیای تکنولوژیکی و سرما‌یه داری پیشرفته و جهانی‌ شده که موفقیتهای مالی و قدرتهای سیاسی بالاترین ارزشها و توانمندیهای بشر را رقم زده اند، فضیلت مسکوت مانده است و به یکی از تابوهای بزرگ جامعه امروز تبدیل شد.

تکنولوژی ممکن است مذهب جدید بشریت شده باشد اما همه کس به این اطمینان ساختگی و ظاهری اعتماد نمی کنند و باور ندارند که سعادت و خوشبختی‌ از آن مشتق می شود.

مونتسکیو در روح القوانین خود بازتابی به شرح زیر را ارائه می دهد: “سیاستمداران یونانی که تحت دولت مردمی و محبوب زندگی می کردند به این تشخیص رسیده بودند که هیچ نیروی دیگری برای پایداری و ثبات، بهتر از پرهیزکاری و فضیلت نیست.

اما چیزهایی که امروزه اهمیت پیدا کرده اند، تولید، تجارت، مسایل مالی، رفاه و حتی تجمل گرایی است.”

با گسترش محافظه کاری و ابتذال و قناعت به کمترین اخلاق و به بیشترین مال و قدرت در دنیای امروز ما، جست و جوی فضیلت به پدیده ای فوق العاده منحصر به فرد و کمیاب تبدیل شده است.

فضیلت نمی تواند یک قدرت باشد بلکه می تواند برای ما تسلی بخش باشد- نه به آن معنا که بگوید زندگی خوب است؛ که می تواند دروغ باشد؛ بلکه به این صورت که به ما هنر به چالش کشیدن امر مسلم و یقین را یاد بدهد.

همانطور که سنکا می گوید: “زندگی به مثابه یک نمایش است، طول آن مهم نیست، بلکه شایستگی بازی مهم است.”

با جمله اول که انسان یگانه موجودی ست که درک و مفهومی ار آینده دارد میشود مخالفت کرد؟ چرا که این انسان است که برای انسان های دیگر درک خود را از جهان باز گو میکند آیا می توان به یقین اثبات کرد که یگانه دنیای معقول و متفکر متعلق به انسان است ؟
این نوع تفکر که محور کاینات و خاقت بشر است و تمام عالم برای او آفریده و ایجاد شده این روزها با تردید روبرو شده ……؟


درگذشت دوریس لسینگ، برنده جایزه نوبل ادبی

1392/8/29

دوریس لسینگ، یکی از پرنفوذترین نویسندگان بریتانیایی و برنده جایزه نوبل ادبی، در سن ۹۴ سالگی در لندن درگذشت. موضوع‌‌های اجتماعی‌ای چون نژادپرستی و حقوق زنان جایگاه ویژه‌ای در آثار او دارند. لسینگ متولد کرمانشاه بود.

 

دوریس لسینگ، از پرنفوذترین نویسندگان بریتانیا؛ این عکس در دوم ژوئن ۱۹۸۲ در کپنهاگ گرفته شده است

دوریس لسینگ، نویسنده‌ی بریتانیایی، برنده جایزه ادبی نوبل سال ۲۰۰۷ بود. او در ۲۲ اکتبر ۱۹۱۹ در ایران به دنیا آمد و در زیمبابوه بزرگ شد.

مادر لسینگ پرستار و پدر او افسر ارتش استعماری (colonial army) بريتانيا بود که پس از بازنشستگی به‌علت جراحت در جنگ جهانی اول، در بانک شاهنشاهی ايران در کرمانشاه کار می‌‌کرد. پس از شش سال دوریس به همراه خانواده‌اش به زیمبابوه (رودزیای جنوبی) رفت. وی از ۳۰ سالگی در لندن زندگی کرد.

لسینگ در نوجوانی با رنج و فلاکت مردم، خاصه در کشورهای مستعمره قاره آفریقا آشنا شد. از این طریق تصویرهایی در ذهن او نقش بستند که بعدها در آثارش بازتاب یافتند. مبارزه با بی‌عدالتی اجتماعی و فرهنگ استعماری موضوع‌های مورد توجه لسینگ تا پایان زندگی‌اش بودند.

دوریس لسینگ در اولین رمان خود “ترنم علفزار” که در سال ۱۹۵۰ منتشر شد از نژادپرستی و استثمار بی‌رحمانه در قاره آفریقا می‌گوید. با وجود فشارهای زیاد، او همواره نسبت به انتخاب موضوع‌های اجتماعی در آثار خود وفادار ماند.

او در رمان “دفتر یادداشت طلایی” در سال ۱۹۶۲، که بسیاری آن را بهترین رمان لسینگ ارزیابی کرده‌اند، به موضوع اعاده حقوق زنان پرداخته است. این رمان یکی از رمان‌های محوری ادبیات فمینیستی به شمار می‌رود.

دوریس لسینگ در دوره اول نویسندگی خود عمدتا به مسائل اجتماعی پرداخته، سپس از منظر روانشناختی به موضوع‌ها نگریسته و در دوره‌ی پایانی به عرفان گرویده است.

لسینگ بیش از ۴۰ رمان نوشت و در ۸۸ سالگی بود که جایزه نوبل ادبی را دریافت کرد.

از جمله‌ آثار او می‌توان از “دفتر یادداشت طلایی”، “ازدواج موفق”، “گرسنگی”، “ترنم علفزار”، “خاطرات یک نجات یافته” و “تابستان پیش از تاریکی” نام برد.


آن‌كه خاك را به نظر كيميا كند!

1392/8/22

شاهرخ تويسركانياز گذشته‌هاي دور تا چند دهه قبل، نقاشي و تصويرگري و خلاصه هنرهاي تجسمي در اين ديار زياد مورد اقبال عموم قرار نمي‌گرفت و چندان طرفداري نداشت چراكه به ما القا كرده بودند كه اين نوع هنرها پسنديده نيست و اغلب بر اين باور بودند.art10يقين داشتند كه آثار ميكل آنژ، بهزاد، داوينچي، رامبراند، بوتيچلي و كمال‌الملك در پليدي برابر سگ هستند و فرشتگان كه نماد قداستند، به مكان‌هايي كه آثار اين هنرمندان در آن باشند، وارد نمي‌شوند و… ولي خوشبختانه در اين‌ سال‌ها، دولت‌هاي معاصر ميليون‌ها تومان صرف حراست و ترويج هنرهايي چون نقاشي و مجسمه‌سازي كرده و دانشكده‌هايي را براي آموزش اين هنرها راه‌اندازي كرده با اين دليل ديگر همچون گذشته كه نقاشي هميشه در خدمت شعر و هنر بود و براي تزيين اشعار شعرا و هنرمندان كه در ديوان‌ها به چاپ مي‌رسيد، استفاده نمي‌شود بلكه خود به عنوان هنري مستقل و فراگير در ميان خيلي از افراد اين جامعه بسط وگسترش يافته و آثار بعضي از نقاشان ما همانند استاد فرشچيان و پرويز كلانتري و آيدين آغداشلو و… به شكلي به موزه‌ها و نمايشگاه‌هاي جهاني راه يافته‌اند. باري، بگذريم و برسيم به كارها و زندگي استاد پرويزخان كلانتري. اگر اشتباه نكنم فروردين ماه سال 1351بود كه با حضور هنرمندان زيادي تولد 40‌سالگي پرويز كلانتري جشن گرفته شد از آن روز تاكنون به‌طور مدام با او در ارتباط هستم، از نظر من او همان هنرمند 40‌ساله‌يي است كه با بلوغ فكري خود تاكنون، آثار قابل تاملي آفريده است، شايد تقارن نخستين ماه بهار با شروع زندگي اين نقاش و نويسنده بزرگ دليل عشق و علاقه وافر پرويز كلانتري به اعجاز اين رنگ‌ها بوده و هست. يادم مي‌آيد خودش مي‌گفت: (در دوسالگي لباس سفيد و بلندي به تن داشتم و از مادرم خواستم كه دكمه‌هاي رنگين برآن بدوزد) كودكي با پيراهني عجيب و غريب كه سرتا پا پوشيده از دكمه‌هاي رنگين بود، در همين سن، عشق خود را به رنگ‌ها نشان داد و در سه سالگي با خط‌خطي كردن در و ديوار همسايه‌ها را و به (جكسون كولاك) نشان داد كه چگونه بايد نقاشي انتزاعي ساخت، البته (جكسون كولاك) هيچ‌وقت از همسايه‌ها كتك نخورد! درهفت سالگي با تكه زغالي در كوچه روي ديوار خانه خود نوشت اگر مي‌خواهيد مرا بشناسيد سر اين خط را بگير و بيا… او خط را پيچاند و پيچاند و رفت روي ديوار كناري و رفت روي ديوار همسايه‌ها و خط را ادامه داد تا كوچه‌هاي بعدي تا اينكه متوجه شد در يك محله غريبه گم شده و شروع كرد به گريه و زاري چون گم شده بود، او هنوز هم كه ‌سال‌هاي زيادي از آن دوران مي‌گذرد در ميان اين خط و نقاشي‌ها همچنان گم شده اما گمشده‌يي كه آثارش در معتبرترين نمايشگاه‌هاي جهاني به نمايش درآمده و يكي از نقاشي‌هايش با نام (شهر ايراني از نگاه نقاش ايراني) در ساختمان سازمان ملل متحدو دريكي از سالن‌هاي آن نصب شده و يكي ديگر از نقاشي‌هاي او را يونسكو به‌صورت تمبر در سطح جهان منتشر كرده. پرويز كلانتري در نوجواني به اروپا رفته بود و آن هنگام كه پايش به ركاب قطار هنر رسيد و از آن بالا رفت و از پنجره قطار به (پيكاسو) نگاه كرد كه قلم‌موهايش را به‌جان درختان پيرو سبك‌هاي پيشين اندخته بود و تلاش مي‌كرد جايي را براي نهال كوبيسم باز كند. او در همان سال (ميرو) و (شاگال) را ديد ولي از سال 1353 با شروع نقاشي‌هاي (كاهگلي)، دوره‌يي تازه از زندگي هنري خود را آغاز كرد كه هنوز هم ادامه دارد، آثار خلق شده پرويز كلانتري از آن زمان تاكنون به موزه‌هاي زيادي از جمله موزه جهان نما در كاخ نياوران، موزه سعدآباد، موزه هنرهاي معاصر تهران و موزه كرمان راه يافته است، پرويز كلانتري غير از فعاليت‌هاي هنري‌اش در زمينه نقاشي بدون ترديد نويسنده‌يي زبر دست و توانا نيز هست. خودش مي‌گويد: اگر كسي مرا ببيند و بگويد (كتاب مرا ديده و خوانده خيلي ذوق مي‌كند ولي اگر كسي بگويد نقاشي مرا ديده و پسنديده زياد قلقلكم نمي‌دهد) … من نقاش هستم! اما هر چه زمان مي‌گذرد به قلمرو نوشتن بيشتر از كشيدن عشق مي‌ورزم و علتش يعني همين است كه در نقاشي يكي سرنيزه پشت من مي‌گذارد تا علاقه‌هايش را به من تحميل كند گذشته از اين يكي از موارد آسيب‌شناسي هنر تجسمي اين است كه نقاش خود به خود تابع بازار مي‌شود، ولي در نوشتن اين‌طور نيست و قرار نيست چيزي را كه مي‌نويسيم از ما بخرند يا حداقل براي من اين‌طور نيست… بنابراين آزادانه عمل مي‌كنم و هر آنچه مي‌خواهم مي‌نويسم. به ‌هر ترتيب كلانتري نقاش، روزنامه‌نويس و نويسنده‌يي تيزهوش نيز هست نويسنده‌يي كه تاكنون چندين مجموعه داستان از او با نام‌هاي (ولي افتاد مشكل‌ها)، (چهار روايت)، (نيچه نه! فقط بگو مش اسماعيل)، (سال نويي كه بر نيما گذشت) و در زمينه نقاشي كتاب‌هاي (خاك را به ‌نظر كيميا كنند)، (سر اين خط را بگير و بيا)، (مرگ پايان كبوتر نيست) از او منتشر شده. نوشته‌هاي پرويز كلانتري طرح واقعيت‌هاي

درد مندانه اجتماعي است، يكي از نوشته‌هاي او تحت عنوان (هيچ) اين موضوع را بيان مي‌كند: در نمايشگاه زيورآلات پرويز تناولي كه درگالري 10 بر پا شده بود شب اول نمايشگاه بسيار شلوغ و پربيننده بود كه گويا شب قبل براي خريداران زيورآلات ديداري غير‌رسمي ترتيب داده شده بود من با تاخير چند روزه كه به نمايشگاه رفتم صاحب گالري از صاحبان قلم خواسته بود براي ويژه نامه تناولي يادداشتي بنويسند و از من هم خواست چيزي بنويسم آن روز در نمايشگاه از خريداران زيورآلات خبري نبود ولي گروهي از دختركان را ديدم كه به تماشاي نمايشگاه آمده بودند، نسلي كه بعد از انقلاب به‌دنيا آمده بودند و احتمالا تناولي استاد هنرمند پيش از انقلاب را خوب نمي‌شناختند. سرو وضع آنها با روسري كه فقط بخشي از موهاي آنها را پوشانده و روپوش كوتاه و تنگ، شلوار جين كه سبك هنرجويان هنرستاني‌ها بود، با كوله‌پشتي‌هاي خود، خودنمايي مي‌كردند از خودم مي‌پرسم كه آنها در اين كوله‌پشتي‌هاي كوچك، چه چيزي را با خود به اين‌طرف و آن طرف مي‌برند؟ براي دريافت پاسخ، طاقت نياوردم و از خود آنها پرسيدم شما توي اين كوله‌پشتي‌هاي به اين كوچكي چه چيزي را به اين طرف وآن طرف مي‌كشيد و آنها با خنده و شوخي سربه سر من پيرمرد گذاشتند و يكي از آنها به من گفت: در اين كوله‌پشتي‌هاي خود پرسش‌هاي بزرگ‌مان را به اين ‌طرف و آن‌طرف مي‌بريم، پرسيدم اين پرسش‌هاي بزرگ چي هستند؟ گفت خيلي ساده است پرسش‌هاي ما اين است كه عشق چيه؟ جواني كدومه؟ خوشبختي يعني چي؟اصلا براي چي آمديم؟ براي چي مي‌رويم؟ آنها اگرچه به زيور‌آلات نمايشگاه نگاه مي‌كردند و بضاعت خريد آنها را نداشتند ولي شايد (هيچ) ‌هاي تناولي پاسخ پرسش‌هاي آنها بود، علاوه بر اينها درون مايه بيشتر نوشته‌ها ي كلانتري از طنزي زيبا و دلنشين برخوردار است. طنزي كه او را وامي‌دارد از نوشته پشت يك وانت بار در جاده شمال آنچنان تاثير بگيرد كه دلش نخواهد از وانت بار سبقت بگيرد و از راننده بخواهد بايستد وبا او گپ بزند و از معني جمله‌يي بپرسد كه درشت روي بدنه آبي ماشين نوشته است. (ز گهواره تا گور بي‌خيال…) اين نوشته نويسنده صاحب ذوق، نصيحت حكيم طوس را به نصيحتي مناسب با احوال خودش برگردانده… او كه شاهد بي‌نتيجه بودن تحصيلات و ناكامي دانش‌آموختگان اين روزگار است. كساني را مي‌بيند كه از فرط بي‌دانشي بر خر مراد سوارند و به اين نتيجه تلخ مي‌رسد كه (زگهواره تا گور بي‌خيال) به‌نظر مي‌رسد، گوينده اين نصيحت تلخ كه احتمالا خود اين راننده است، تجربه تلخ خود را از زندگي انشاي علم بهتر است يا ثروت! در قالب متلك و كنايه به‌صورت نصيحت بيان مي‌كند. اگرچه بي‌خيالي پيام اصلي اين نصيحت است اما اين واژه منفي و پرمعني از كجاآمده است؟ بي‌خيالي و منفعل بودن در برابر جو تقدير ريشه در فرهنگ ناشي از شكست‌هاي پي‌در‌پي نزاع‌هاي تاريخي دارد و انسان در حالت انفعالي تنها چاره رهايي از دغدغه‌هاي توان‌فرسا را همان در بي‌خيالي مي‌پندارد. پرويز كلانتري گذشته از اينها، عضو چندين موسسه فرهنگي و هنري نيز هست از جمله عضو موسسه شوراي كتاب كودك، عضو موسس انجمن حمايت از حقوق كودك در ايران براساس كنوانسيون جهاني كودك، عضو موسس انجمن دوستداران فرش در ايران، عضو موسس انجمن نقاشان ايران عضو افتخاري تصويرگران كتاب كودك و همچنين عضو افتخاري طراحان گرافيك در ايران نيز است.

http://etemadnewspaper.ir


 

طراحی سایت و سئو توسط شرکت رایانمهر افرانت