اطلاعات تماس با دکتر جمشید دونلو متخصص مغز و اعصاب ام اس و سردرد


ميدان فاطمي بيمارستان سجاد درمانگاه مغز و اعصاب صبح روزهاي فرد و عصر ١و٣و٤شنبه ٢-٥عصر تلفن ٨٨٩٥٧٣٩١-٦

كاش ساسان سپنتا پسر كارگردان «دختر لر» نبود!

متاثر از درگذشت ساسان سپنتا، پژوهشگر، مدرس و مولف

مريم قدسيه

با ادبيات عمومي مي‌شناختمش! ادبياتي كسالت‌بار و از سر اجبار در سال‌هاي اول دانشگاه. ساعات ملال‌آوري در هفته كه با مخلوطي از دانشجويان رشته‌هاي مختلف در اتاقي مشترك به سختي مي‌گذشت. كلاس‌ها شلوغ و بي‌نظم بودند با حضور آدم‌هايي كه اصولا به همه‌چيز توجه داشتند جز آنچه برايش به آنجا كشيده شده بودند. او هم كه انگار عادت داشت به شيطنت‌هاي مداوم؛ همهمه و به‌هم‌ريختگي و اين همه حضور اجباري. پس سر ساعت در كلاس حضور پيدا مي‌كرد؛ درس را بي هيچ حرف و حديثي با نگاهي ثابت به روبه‌رو و صدايي آرام و يكنواخت ارايه مي‌داد و ته ساعت هم مي‎‌رفت.

از بحث و مجادله بي‌انجام با بچه‌ها خبري نبود زيرا كه قطعا مي‌دانست اين فضا چقدر خودش را در اين سن و در سال‌هاي آخر تدريس خسته‌تر مي‌كند و تحمل اين دو ساعت در هفته را براي بچه‌ها سخت‌تر. هيچ‌گونه توجهي هم به قيل و قال تمام ناشدني و بي‌حد و اندازه كلاس نداشت. صريح‌ترين رفتارها و چارچوب شكني‌ها برايش عادي شده بود. حتي نيم نگاهي هم به كتابخواني‌هاي هميشگي دانشجويي كه در رديف اول درست روبه‌رويش مي‌نشست و بي‌توجه به استاد سر در دنياي مورد علاقه‌اش مي‌برد، نداشت و كوچك‌ترين واكنشي به شكل‌گيري مداوم جمع پنج، شش نفره رديف‌هاي آخر با صداهاي خنده و ديگر افكت‌هاي احتمالي نشان نمي‌داد! سپنتا بيش از اينها تجربه داشت كه فكر كند مي‌شود اين جماعت چموش را به زير آورد؛ پس در كمال آرامش اين دو ساعت را مي‌گذراند و به دنبال كار خود مي‌رفت… از زمان پاس شدن آن واحد عمومي جز چند باري در راهروهاي دانشكده با يك سلام و عليك گذرا نديدمش و فقط يكي، دو مرتبه درباره اين مساله كه چقدر جالب كه او پسر عبدالحسين سپنتا، كارگردان فيلم «دختر لر» بوده با دوستان حرف زديم تا همين چند وقت پيش كه جايي در جمعي بحث به اقدامات منحصر به فردش در زمينه پژوهش موسيقي و زبانشناسي رسيد؛ به اينجا كه او براي اولين بار چنين و چنان كرده و دست روي اين موضوع تازه و آن بحث كار نشده گذاشته است و… استاد اجباري ديروز، حرف‌هاي اختياري امروز را با خود آورده بود، حرف‌هايي از روزگار مردي كه زماني پر از حرف‌ها و ادعاهاي تازه بود و حالا در سكوت و سر در خلوت روزهاي بازنشستگي را سپري مي‌كرد. اما هفته گذشته اين مرد رفت؛ به رسم هميشگي سال‌هاي آدم. اين بارهم بي اختيار اما نه از كلاس اجباري عمومي يا دوران كاري معمول كه براي هميشه از ميان كساني رفت كه صدايش را به درستي نشنيدند. خبر درگذشت او را به رسانه‌ها و اخبار آورد اما باز هم در سايه. باز هم زير سنگيني كلماتي اجباري كه از او سخن نمي‌گفتند. بله ساسان سپنتا فرزند عبدالحسين سپنتا، كارگردان فيلم دختر لر، نخستين فيلم ناطق تاريخ سينماي ايران بود و اين بيشترين چيزي بود كه امروز و حتي از زبان كساني كه بايد بهتر از ديگران مي‌شناختندش درباره او گفته شد. سنگيني و سايه نام پدر بر سر ساسان سپنتا ماند! حتي در زمان پس از مرگ و از وراي 80 سال كار و تلاش مداوم در زمينه شناخت موسيقي ايراني، زبان‌شناسي و آواشناسي. سايه نام پدرحتي امروز هم نگذاشت كه كسي سراغ خودش و دنياي شخصي و متمايزش برود حتي اگر قرار بود جايي در چند سطر كوتاه يادي از او بشود؛ سايه دختر لر همچنان بر سر ساسان سپنتا و آزمايشگاه زبانشناسي‌اش بود! بر سر آزمايشگاهي كه براي اولين بار در دانشگاه اصفهان احداثش كرد. بر پيشقدمي او در اندازه‌گيري واج‌هاي فارسي و چاپ و نشر چندين و چند مقاله، كتاب و پژوهش ديگر براي موسيقي كه جزو بهترين و ناب‌ترين

نمونه‌هاي‌شان بودند… بازهم سطر فرزندي عبدالحسين سپنتا در ميان جملات ديگر راجع به ساسان سپنتا بلد شد، برجسته شد و به چشم آمد و كمتر كسي فهميد كه او بدون پدرش چه كسي بود! شايد ساسان سپنتا ديگر عادت كرده بود؛ سنگيني اين جمله را با خود حمل كند. سنگيني جمله‌يي كه يك عمر تلاش براي بازگويي و اثبات خود هم نتوانست از بار بي‌رحمانه‌اش بكاهد و حتي پس از مرگ، سپنتا را آن‌گونه كه بود و آن‌گونه كه مي‌خواست باشد، بيان كند. ‌اي كاش ساسان سپنتا پسركارگردان «دختر لر» نبود!

 

http://etemadnewspaper.ir/

طراحی سایت و سئو توسط شرکت رایانمهر افرانت