اطلاعات تماس با دکتر جمشید دونلو متخصص مغز و اعصاب ام اس و سردرد


ميدان فاطمي بيمارستان سجاد درمانگاه مغز و اعصاب صبح روزهاي فرد و عصر ١و٣و٤شنبه ٢-٥عصر تلفن ٨٨٩٥٧٣٩١-٦

از اين سينماي تكراري خستـه‌ام

اين روزها بيشتر فيلم‌هايي كه مي‌بينم مرا به اين فكر وامي‌دارند كه چرا دوربين حركت كرد؟ چرا اينجا يك نماي بسته گرفته‌اند؟ چرا اينجا از دوربين روي دست استفاده كرده‌اند؟ سعي كردم از همه اين عادت‌هاي سينمايي فاصله بگيرم و فضاي بسيار ساده و خلوتي خلق كنم. دوست داشتم از آن سينمايي كه ديگر طاقت مرا طاق كرده دور شوم

وايولت لوكا – ترجمه: ليدا صدرالعلمايي/ «آيدا» ساخته پاول پاوليكوفسكي به يكي از مطرح‌ترين فيلم‌هاي سال بدل شده است؛ فيلمي ديدني و متفاوت از فيلمساز لهستاني كه جايزه بهترين فيلم جشنواره لندن را از آن خود كرد و در جشنواره‌هاي بسياري تحسين شد. همچنين اين فيلم ‌به عنوان نماينده كشور لهستان براي شركت در بخش فيلم‌هاي خارجي زبان رقابت‌هاي امسال اسكار معرفي شده است. آيدا قصه جذابي را در اوايل دهه 60 ميلادي روايت مي‌كند: دختر جوان راهبه‌يي از صومعه بيرون مي‌آيد تا يكي از اقوام خود را ببيند. اين آغاز سفري است تكان‌دهنده كه او را با واقعيت‌هاي زندگي‌اش آشنا مي‌كند: او طي جنگ دوم جهاني خانواده‌اش را به طرز هولناكي از دست داده و او را به عنوان يك كودك بي سرپرست به صومعه سپرده‌اند. نشريه فيلم كامنت در گفت‌وگويي اختصاصي با اين كارگردان از زواياي پنهان ذهن خلاق او پرده برمي‌دارد و بي‌شك هر خواننده‌يي را به تماشاي آيدا ترغيب مي‌كند.

يكي از فيلم ‌هايي كه هر چند وقت يك‌بار مي‌بينم هشت و نيم فليني است كه به اين فيلم هيچ شباهتي ندارد اما انگيزه مرا براي فيلمسازي تقويت مي‌كند. پيش‌تر سينماي موج نوي چك را در اواخر دهه 60 بسيار دوست داشتم و آن را دنبال مي‌كردم اما مستقيما تاثيري بر اين فيلم نداشته‌اند

شما از ابتدا كار روي فيلمنامه را با سزاري هاراسيموويچ آغاز كرديد و تا جايي كه من اطلاع دارم فيلمنامه اوليه تحرك و جنب و جوش به مراتب بيشتري داشت. چرا احساس كرديد كه بايد فيلمنامه را تغيير دهيد و چرا ربكا لنكيويچ را براي همكاري در نوشتن فيلمنامه جديد انتخاب كرديد؟

مساله براي من نويسنده نبود. به مرحله‌يي از داستان رسيده بودم كه اين كار ضروري به نظر مي‌رسيد. من معمولا خودم به تنهايي فيلمنامه‌هايم را مي‌نويسم و ترجيح مي‌دهم كسي در كنارم باشد كه گاه گداري نظرش را بپرسم. آن زمان كه با سزاري كار مي‌كردم در واقع دو فيلمنامه ديگر در دست داشتم و در واقع روي فيلمنامه «آيدا» كار نمي‌كردم. با ايده اصلي فيلم كمي كلنجار رفته بودم و نتيجه چيزي كليشه‌يي و خشك از كار درآمده بود. مدتي بعد كه دوباره به سراغ فيلمنامه رفتم، سعي كردم كمي از صراحت آن كم كنم. خودم هم اساسا فيلمي را دوست دارم كه چندان صريح و شفاف نباشد. علاوه بر اين مي‌خواستم روي شخصيت خاله آيدا، يعني واندا بيشتر كار كنم چون در نسخه اوليه نقش چندان پررنگي نبود. اما به طور كلي من عادت دارم فيلمنامه را در طول فرآيند توليد هم تغيير دهم. بخش‌هاي زيادي از فيلمنامه آيدا را موقع تمرين و حتي موقع فيلمبرداري تغيير دادم. هيچ‌وقت با يك فيلمنامه قطعي شروع به كار نمي‌كنم. متن هميشه در حال تغيير و تكامل است. به شيوه فيلمسازي معمول در امريكا يا حتي بريتانيا كار نمي‌كنم. بيشتر شبيه ساخته شدن يك ساختار كلي است كه قدم به قدم شكل مي‌گيرد، پيچيده مي‌شود، دوباره ساده مي‌شود و دوباره به پيچيدگي مي‌رسد، شخصيت‌هاي جديدي به آن اضافه مي‌شود يا حذف مي‌شود و در نهايت عصاره‌يي باقي مي‌ماند كه بسيار سرراست و ساده است.

پس وقتي با كسي همكاري مي‌كنيد معمولا در انتهاي پروژه از او كمك مي‌گيريد يا ابتداي آن؟

معمولا از همان ابتداي كار. مشكل اصلي من اين است كه براي پيدا كردن يك سرمايه‌گذار بايد حتما 60 تا 80 صفحه فيلمنامه آماده در دست داشته باشيد. پس بيشتر وقت‌تان صرف كار روي چيزي مي‌شود كه مي‌دانيد قرار است به كلي تغيير كند و بهتر شود. كل پروسه فيلمسازي براي من كنار آمدن با شركاي مختلف است: در يك مقطع با نويسنده، بعد با مجري توليد، بعد با بازيگران و ديگر عوامل. مجموعه‌يي از همكاري‌ها كه در نهايت بخش كوچكي از يك فرآيند پيچيده‌تر است. حتي وقتي مي‌دانم كه بازيگران و دستياران خوبي در كنارم دارم باز هم مدام فكر مي‌كنم به سراغ ايده‌هاي تازه مي‌روم و همه‌چيز را واكاوي مي‌كنم. نوشتن هم بخشي از همين فرآيند است. روش عجيبي است اما تا به اينجا كه براي من كارساز بوده.

فيلم فضاي بسيار متفاوتي دارد و با فيلمبرداري سياه و سفيد بسيار شبيه به فيلم‌هاي دهه شصت است. پيش از آنكه خود را براي فيلمبرداري آماده كنيد چه فيلم‌هايي ديده بوديد كه چنين تاثيري بر شما گذاشتند؟

راستش را بخواهيد هيچ فيلمي. البته من مدام فيلم مي‌بينم اما براي اين فيلم از هيچ اثر سينمايي ديگري مستقيما الهام نگرفته‌ام. يكي از فيلم‌هايي كه هر چند وقت يك‌بار مي‌بينم هشت و نيم فليني است كه به اين فيلم هيچ شباهتي ندارد اما انگيزه مرا براي فيلمسازي تقويت مي‌كند. پيشتر سينماي موج نوي چك را در اواخر دهه شصت بسيار دوست داشتم و آن را دنبال مي‌كردم اما مستقيما تاثيري بر اين فيلم نداشته‌اند. فكر مي‌كنم در واقع اتفاقي كه افتاده اين است: چندين و چند سال است كه يك مجموعه فيلم را مدام تماشا مي‌كنم، همه آن فيلم‌ها جايي در آيدا حضور دارند. منبع الهام اصلي من براي اين ايده متفاوت در فضاسازي اين فيلم، خسته شده از سينماي امروز و گرايشات معمول آن است. مي‌خواستم فيلمي ضد سينما بسازم كه هيچ حركت دوربين بيهوده‌يي و هيچ نماي بسته بي دليلي در آن وجود نداشته باشد. حقه‌هاي سينمايي ديگر مرا به وجد نمي‌آورند. شايد هم دچار بحران‌هاي روحي ميانسالي شده‌ام. دوست دارم فيلمي ببينم كه آرام و متفكر باشد، فيلم چيزي را نشان ندهد بلكه فقط اشاره كند، فيلمي كه در آن تمامي نماها وزن و تاثيرگذاري منحصر به خود را داشته باشند. اين روزها بيشتر فيلم‌هايي كه مي‌بينم مرا به اين فكر وامي‌دارند كه چرا دوربين حركت كرد؟ چرا اينجا يك نماي بسته گرفته‌اند؟ چرا اينجا از دوربين روي دست استفاده كرده‌اند؟ سعي كردم از همه اين عادت‌هاي سينمايي فاصله بگيرم و فضاي بسيار ساده و خلوتي خلق كنم. دوست داشتم از آن سينمايي كه ديگر طاقت مرا طاق كرده دور شوم. شايد اين آخرين فيلم من باشد، نوعي خداحافظي با حرفه‌ام. البته عمر حرفه‌يي طول و درازي هم نداشته‌ام. البته آلبوم عكس قديمي خانوادگي مان هم در تصويرسازي مرا تحت تاثير قرار داد. نه اينكه دقيقا آنها را بازسازي كرده باشم اما به نوعي حال و هواي آن عكس‌ها را زنده كردم. هيچ كدام از آنها هم عكس‌هاي خارق‌العاده و خاصي نبودند اما براي من يادآور رنگ و حال آن سال‌ها و دوران كودكي خودم در كنار خانواده‌ام بودند.

فكر مي‌كنم يكي از عناصر تاثيرگذار فيلم قاب‌بندي‌هاست و ديده شدن آسمان در تمامي نماها، كه البته هم زيباست و هم غم انگيز…

خوشحالم كه اين را مي‌شنوم. اين ايده را از ابتدا نداشتم. فقط مي‌دانستم كه نمي‌خواهم دوربين حركت كند و دوم اينكه تصاويرم بايد سياه و سفيد باشد. وقتي در بعضي از لوكيشن‌ها دوربين را گذاشتيم تا چند نماي آزمايشي بگيريم، ديدم كه از گرفتن نماي وايد خسته شده‌ام براي همين از فيلمبردار خواستم كمي دوربين را به سوي بالا تيلت كند تا ببينيم كه آيا بهتر مي‌شود يا نه. نتيجه بسيار رضايت بخش بود. آن آسمان وسيع بالاي سر شخصيت‌ها، آنها را مغموم‌تر و تنهاتر نشان مي‌داد. معمولا در نماي منظره، آدم‌ها از زاويه عمودي كوچك مي‌شوند اما اينجا از زاويه افقي كوچك شده‌اند. وقتي حس كردم كه از اين فضا خوشم آمده، اين كار را ادامه دادم. بيشتر يك حركت خلاقانه بود تا يك تصميم روشنفكرانه.

باز هم به سراغ همكاران‌تان برويم، چه شد كه با دو فيلمبردار كار كرديد؟

فيلمبردار اول خيلي زود كار را رها كرد، اول به خاطر اينكه مريض شد و البته به خاطر اينكه چندان از روند كار راضي نبود. در نتيجه فيلمبرداري را تعطيل كرديم تا لوكاس زال به جمع ما اضافه شد. او بسيار با روحيه، مشتاق، نترس و شجاع است. لوكاس يك خوش شانسي بزرگ براي من بود چون فيلمبرداري است كه نور را خيلي خوب مي‌شناسد و اشتياق و انگيزه او براي انجام كارهاي خلاقانه در تمامي مراحل پروژه به من كمك كرد چون او هم با من همراه شد و هر دو در كنار هم در يك جهت حركت كرديم.

مي‌دانم كه آگاتا تربوكوسكا (كه نقش آنا/آيدا را ايفا مي‌كند) را يكي از كارگرداناني كه از دوستان شماست در كافه‌يي در ورشو پيدا كرده است. چطور توانستيد بين كار كردن با يك بازيگر حرفه‌يي (آگاتا كولزا كه نقش واندا را ايفا مي‌كند) و يك غيرحرفه‌يي تعادل برقرار كنيد؟

خب البته در جايگاه بازيگر هر كدام نيازهاي متفاوتي داشتند. معيار من هميشه در همه موارد اين است كه چه چيزي درست به نظر مي‌رسد، چه چيزي هيجان‌انگيزتر است، چه چيزي معنايي كه در ذهن دارم را بهتر منتقل مي‌كند. موقع تمرين با بازيگران توانستم بفهمم چه چيزهايي لازم و چه چيزهايي زايد است. من اصولا خوب بازيگر انتخاب مي‌كنم. مطمئن بودم كه هردوي‌شان مي‌دانند بايد چه كار كنند. آنچه اهميت دارد اين است كه نتيجه روي پرده چه خواهد بود. كولزا انرژي بسيار زيادي داشت و اين انرژي بايد در همه حال كنترل و تعديل مي‌شد. او نقش را خيلي عميق درك كرده بود چون تمرين‌هاي بسيار زيادي را هم پشت سر گذاشت. براي واكاوي شخصيت واندا وقت بسيار زيادي صرف كرديم. اما آگاتاي جوان‌ را بايد طوري هدايت مي‌كرديم كه بيشتر از ويژگي‌هاي شخصي خودش استفاده كند. روي اين كيفيت‌هاي خاص تاكيد كرديم و از جايي به بعد او را رها كرديم تا خودش باشد. اتفاق خيلي خوبي كه افتاد اين بود كه آن دو خيلي خوب با هم كنار آمدند. كولزا تلاش كرد كه آگاتاي جوان فضاي كافي داشته باشد تا زير سايه شخصيت او و شخصيت نقشش قرار نگيرد. او براي آيدا فضايي ايجاد كرد تا متولد شود. البته كار ساده‌يي هم نبود.

البته يك دشواري بزرگ پيش پاي ما بود. آن هم اينكه در فيلم هيچ جايي براي تغيير و جابه‌جايي وجود ندارد. فقط در چند صحنه كات وجود دارد: بيشتر صحنه در يك برداشت گرفته شده است. در نتيجه براي اينكه بتوان هر دوي آنها را در نور مناسب كارگرداني كرد در حالي كه قاب بندي‌ها درست باشد، دوربين بايد بي‌حركت باقي بماند در نتيجه نمي‌توان چيزي را در حين يك برداشت تغيير داد در نتيجه با كات دادن هم نمي‌توان مشكلات سر راه را حل كرد. اين چالشي بود كه در ابتداي كار خيلي‌ها را ترساند اما بعد همه از آن خوش‌شان آمد. اين متمركز بودن را همه احساس كردند: همه‌چيز قرار است از يك زاويه مشخص در تصوير اتفاق بيفتد. اين خودش شبيه يك جادو بود.

فيلم را با يك دوربين گرفته‌ايد؟

هيچ كاتي در فيلم نيست. تمامي صحنه‌ها از يك زاويه فيلمبرداري شده‌اند. براي هر صحنه، نور را تغيير نداده‌ايم. يعني اين نماي ايده‌آل براي اين صحنه است و اين حركت‌هاي ايده‌آل بازيگران. پس بايد بتوان همه اينها را در يك برداشت جمع كرد.

اصول راهنماي شما در فيلمسازي براي تعريف كردن اين قصه چه بوده است؟

مهم‌ترين چيز براي من حذف كردن بود. من به صورت مداوم چيزهايي را حذف مي‌كردم و آنچه در هر نما باقي مي‌ماند همان چيزي بود كه قدرت بسيار زيادي در آن نهفته بود. در نتيجه تصاوير فيلم تقليدي از واقعيت نيست. بلكه خود به يك واقعيت تبديل شده است. به جاي كپي‌برداري از واقعيت، آن را به شما گوشزد مي‌كند. تنها كاري كه ما كرديم اين بود كه تمامي عناصر درست را نگه داريم و تمامي آن اضافاتي كه فضا را واقعي‌تر مي‌كنند را دور بريزيم. سعي كنيم از واقعيت تقليد نكنيم و از سينماي رئاليستي و دوربين پرتحرك و حركت‌هاي اضافه دوري كنيم. دوست داشتم دنيايي كه تصوير مي‌كنم كيفيت رويا را داشته باشد. پس از ديدن فيلم، وقتي آن را به ياد مي‌آوريد بيشتر شبيه به مناظر و صحنه‌هايي است كه در خواب ديده‌ايد نه يك كپي از واقعيت. يك نكته جالب ديگر را هم بايد اضافه كنم، من تمام صحنه‌هايي را كه فكر مي‌كردم زيباست از فيلم حذف كردم. بسيار تلاش كردم تا تك‌تك صحنه‌ها به خودي خود زيبا نباشند و نتوان آن را از بستر احساسي فيلم و حضور دراماتيك بازيگران جدا كرد. من از عكس‌هاي زيبايي كه به چيزي فراتر از خودشان اشاره نمي‌كنند اصلا خوشم نمي‌آيد.

شما موزيسين هم هستيد، آيا اين پيش زمينه تاثيري در استفاده از موسيقي در فيلم داشته؟

در زمينه موسيقي هم مثل بقيه بخش‌هاي فيلم فكر مي‌كردم هر چه كمتر، بهتر! فقط و فقط در جاهايي از موسيقي استفاده كردم كه مطمئن بودم بار معنايي خاصي دارد و اين فقط درباره موسيقي پاپ در آن دوره زماني خاص صدق مي‌كرد، همان موسيقي كه مرا به ياد دوران كودكي‌ام مي‌اندازد و هنوز هم مرا متحير مي‌كند البته بايد كلتران، باخ و موتزارت را هم به اين سبك موسيقي اضافه كنم. دوست نداشتم از «موسيقي فيلم» در آيدا استفاده كنم. تنظيم صدا هم بسيار ساده است در نتيجه نويزهاي زيادي در فيلم هست. وقتي دوربين زياد حركت نداشته باشد و تحرك زيادي در صحنه وجود نداشته باشد، تمام صداها بيشتر به گوش مي‌رسد. تنظيم صدا در چنين فضايي براي صداگذاري كه پيش از اين فيلم‌هاي پر سر و صدا كار كرده، از آن فيلم‌هايي كه تمام صحنه‌هايش را به كمك موسيقي نجات مي‌دهد، كار بسيار دشواري است. اما اينجا موسيقي يك شخصيت دراماتيك دارد. هيچ موسيقي براي اين فيلم ساخته و ضبط نشده است. تمامي صداها، صداهاي جهان اطراف‌اند كه به جاي تقليد از واقعيت، ارجاع مي‌دهند.

اين اولين باري است كه در لهستان فيلم ساخته‌ايد. آيا فيلمسازي در لهستان تجربه متفاوتي بود؟ از شما چطور استقبال كردند؟

تجربه چندان متفاوتي نبود. عوامل فيلم بسيار خوب بودند و همگي نسبت به اين پروژه انگيزه و علاقه نشان مي‌دادند و البته همه‌چيز فيلم براي‌شان كمي عجيب بود. پيدا كردن لوكيشن‌ها براي من يكي از جذاب‌ترين بخش‌هاي كار بود چون موجب شد دوباره كشورم را كشف كنم. هفته‌هاي متوالي رانندگي مي‌كردم تا مناظر مورد نظر، خانه‌هاي روستايي و يك شهر كوچك پيدا كنم. من به ورشو زياد سفر كرده بودم اما به اطراف شهر كمتر سر زده بودم. كشف اين مناظر براي من بسيار لذت بخش بود. در كل استقبال بسيار خوبي از فيلم شد و همه از اينكه فيلمي لهستاني ساخته شده كه سينماي ديگري را تقليد نمي‌كند رضايت داشتند. ما در اواخر دهه 50 و دهه 60 به نوعي سينماي مستقل داشتيم اما بعد كيشلوفسكي آمد و بسياري از فيلمسازان لهستاني از سينماي غرب به ويژه سينماي آنگلوساكسون تقليد كردند. نه فقط تريلرهاي تجاري يا كمدي‌هاي رمانتيك، بلكه سينماي اجتماعي از نوع كن لوچ. در نتيجه فكر مي‌كنم خيلي از مخاطبان اين را دوست داشتند كه فيلم به نوعي شبيه به هيچ سينمايي نيست و همان اعتماد به نفسي را در خود دارد كه روزي سينماي لهستان در سبك خاص خودش داشت. البته فيلم واكنش‌هاي سياسي اندكي هم برانگيخت، برخي گفتند فيلمي ضدلهستاني است و بعضي ديگر از اينكه آيدا جهان سكولار را ترك مي‌كند و به زندگي پشت كرده است، خوش‌شان نيامده بود. همه نوع، نظر و نقدي وجود داشت اما من هرگز در زندگي حرفه‌يي‌ام اين همه نقد خوب نگرفته بودم.

تلاش كردم فيلمي بسازم كه طنيني در خود داشته باشد، نه آنكه از چيزي پرده بردارد يا استدلالي پيش روي مخاطب قرار دهد. آيدا يك شخصيت منحصر به فرد است، بي شك زن بودن در دهه 60 در لهستان كار دشواري است. مگر چه انتخاب‌هايي پيش روي چنين آدمي قرار دارد؟ هر دو قهرمان زن داستان ناممكن بودن زندگي را در پايان تجربه مي‌كنند. ابدا نمي‌خواستم انگشت روي چيزي بگذارم و آن را به مخاطب نشان دهم. فقط مي‌خواستم اجازه بدهم كه بيننده وارد فضاي فيلم شود، فضايي كه براي هر كس به گونه متفاوتي طنين‌انداز خواهد شد.

منبع: فيلم كامنت

http://etemadnewspaper.ir/

طراحی سایت و سئو توسط شرکت رایانمهر افرانت